*دلم نه ابر بهارون می خواد نه نم نم بارون و نه چیک چیک ناودون!! مدت هاست که همه شونو از یاد بردم! مدت هاست که دشت دلمو یه مه گرفته که غلظتشو تا حالا هیشکی ندیده! پشت این مه یه دختر وایساده با نگاه خشک خشک! نگاه دختر نه می باره نه حتی یه ذره نم داره. نگاه این دختر روی هر چی بیابونه رو کم کرده! بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق!!!! اشغال میزنه! خط این دنیا همیشه ی خدا بوق اشغال می زنه!! کی میدونه کی آزاد می شه؟! چرا هیشکی نمی فهمه یه نفر ساعت هاست پشت این خط مونده!؟............................................................................لعنتی!
**خوشبخت اونی که می دونه چرا این جاست و واسه چی نفس می کشه!
***این همه آدم که می دوئَن و می دوئَن، اصلاْ می دونن واسه چی میدوئَن؟!! یه لحظه وایمیستن از خودشون بپرسن: "به کجا چنین شتابان*؟!" ... هه! همه به دویدن عادت کردن! دویدن بی هدف!
زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....! چه مسخره! که چی مثلاْ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر دوش به یه اندازه به نظرم مسخره میاد..وقتی ندونم چرا این جا هستم..ندونم واسه چی دارم می دوئَم! ولی نه! خدارو شکر مدتیه دارم می فهمم واسه چی باید بدوئَم...!
****دیروز یه چراغ جادو هدیه گرفتم..! از یکی از دوستام. بعد شب که شد مامانم خندید و گفت: "بیا دست بکش روش تا غوله بیاد بیرون..بعد آرزو کن..فقط ۳ تا هاااا !!" دست کشیدم روش..چشامو بستم..یه لبخند شل اومد رو لبم و آرزوهامو تو دلم گفتم..۱..واسه بابابزرگم..۲..واسه دوستم..سومی رو هرچی فکر کردم یادم نیومد! نخواستم واسه خودم آرزو کنم..مثل اولی و دومی..پس سومی رو نگه داشتم برا روز مبادا..شاید یه روز یه دلخسته تر از خودم به تورم خورد..مثل تو..اون وقت میفرستمش یه راست پیش غول چراغ..بعدم غول چراغ هی بگه: "آقا برو فردا بیا!!" تا حالیت بشه انتظار چه قدر سخته..هییییی...چرا انقدر مهمل می گم!!!!؟؟؟؟
*****یکی گفت: "از جوونیت لذت ببر..بهترین دوران زندگیته..هیچ وقت تکرار نمیشه!" ... یکی دیگه گفت: "کاش میشد برگردم به دوران کودکی و نوجوونی و جوونی!" ... نمیدونم چرا من از این آرزوها ندارم..اصلاْ دوست ندارم برگردم به عقب..که چی بشه!؟..تاهمین جاشم کلی حس خستگی دارم..دوباره برگردم عقب همینا رو تکرار کنم؟؟!!!..تا همین جاشم کلی راه اومدم..چرا انقدر خسته ام؟!..گاهی باورم نمیشه که تازه ۱۹ رو پر کردم و رفتم تو ۲۰..حس من خیلی بیشتر از اینو میگه..انگار هزارها و بلکه میلیون ها سال راه اومدم..درون من اینا رو میگه..درونم همیشه عادت داره حرفایی بزنه که زیاد مفهوم نیست..به سختی می فهمم و اون به خودش زحمت بیشتر توضیح دادن نمیده! درون من میگه یه پیر هست تو وجودم که یه عالمه راه اومده..یه عالمه تجربه..هزاربار از هزار دریچه دنیا رو دید زده و گاهی خندیده به حماقت این دنیا و گاهی گریه کرده به حماقت خودش!..ولی بیرونم میگه یه دختر ۱۹ ساله ست..کوچولو هم به نظر میرسه..البته ظاهرش ها! خودشو میگن بیشتر از سنش حالیشه..ولی کمتر کسی میفهمدش..
******زندگی و مرگ تا حالا قاطی زندگیت شدن؟ مثه وقتی که روز تولدت باشه و بابابزرگت در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ..
چندروز پیش..دستشو گرفتم تو دستم..حالش خوب نبود..چشاشو بسته بود..زیر لب گاهی ناله میکرد..آروم..تو دلم باهاش حرف زدم: "بابابزرگم..عزیزم..چشاتو ببند..آروم بخواب..من پیشتم.." بعد رومو کردم سمت خدا: "..بریز..هرچی درده بریز تو جونم..ولی دردشو آروم کن.." بابابزرگ خوابش برد..یه چیزی توی سینه م تیر کشید..این درد عشق بود آیا؟..خدای من...................................................!
*******رو کیک شمع نذاشتم..خودم از همه بی حوصله تر بودم..به اصرار بقیه کیکو بریدم..تو دلم گفتم: "هر چی صلاحه..!" بغض کردم و بریدمش..مامان اینا دست زدن برام..هیچی رو نمی شنیدم..!
پ.ن۱. پریروز سالگرد روزی بود که نمیدونم واسه چندمین بار از پیش خدا اومدم رو زمین..تا بجنگم..با چی شو نمی دونم..فکر کنم با خودم..
پ.ن۲. اولش برام سخت بود..یعنی ممکن بود یادت بره روز تولدمو؟ تو که انقدر ادعا داشتی هیچیو یادت نمیره..اون همه ادعا..! اما بعدش آروم شدم..دیگه برام مهم نیست..۴ سال برات دل سوزوندم! اما حالا دارم باور میکنم "خلایق هر چه لایق"!
پ.ن۳. نمیخواستم واسه روز تولدم این جا پست بذارم..ولی دیدم تا ازش ننویسم، نمیتونم راجع به چیزای دیگه بنویسم..واقعیت اینه که امسال روز تولدم همه چی با سال های پیش فرق داشت..از شرایط بیرونی گرفته تا درون خودم! امسال فقط حس خستگی داشتم..به این فکر میکردم که توی این روز، واسه چندمین بار اومدم رو زمین؟!
پ.ن۴. خدارو شکر..از تولد پارسالم تا امسال تجربه های خوب کم نداشتم..چند نفر تو زندگیم وارد شدن که سال های قبلش نبودن..چند نفر که خیلی تاثیر عمیق روم داشتن..مخصوصاْ بهار..خدا رو شکر میکنم که به زندگیم وارد شدن..
پ.ن۵. ریحوووووووووووونی با کامنتاش غافلگیرم کرد..تو پست قبلی هست..اگه خواستین میتونین بخونین! اجازه میدم! (: