تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

بند کفش . . .

سه شنبه 11 تیر1387-12:52 -ساحره

 

 

می رفتیم..همه با هم..کوچک بودم..شاید ۷-۶ ساله..یکهو متوجه شدم بند کفشم باز شده..خم شدم..

- صبر کنین..بند کفشم باز شده! وایسین تا ببندمش و بیام..

مامان اینها همان طور بدون توقف رفتند..آهسته..صدای مامان را شنیدم:

- ببند و بیا..ما یواش یواش میریم..

نمی دانم چرا بستن بند کفشم کمی بیشتر از حد معمول طول کشید..هنوز کامل نبسته بودمش..سرم را بلند کردم..مامان اینها تقریباْ دور شده بودند..ناگهان ترسی وجودم را فرا گرفت..از آن ترس ها که وجود همه ی بچه ها را فرا میگیرد گاهی! بلند شدم و دویدم...! با چهره ای وحشت زده...! نفس نفس می زدم! ناگهان محکم زمین خوردم! بند کفشم که نصفه بسته بودم به پایم پیچ خورده بود و...! گریه ام گرفت! چهره ی مامان پر بود از تعجب و سوال!

.

.

.

همیشه در زندگی ام همین طور بوده! همیشه یک جای کار بند کفشم باز شده و هیچ کس صبر نکرد. بند کفش را نصفه بستم و با ترس دویدم و با صورت زمین خوردم! همیشه هیچ کس صبر نکرد تا من هم برسم...مثل حالا...

اما حالا دیگر خیلی خسته تر از دوران کودکی هستم..خسته تر از آن وقتی که بلند شدم و با شتاب دویدم..حالا دیگر برایم مهم نیست رسیدن یا نرسیدن به دیگران..دیگرانی که همیشه و همیشه می روند و می روند و می روند...!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

اطلاعیه! (:

چهارشنبه 29 خرداد1387-20:26 -ساحره

 

 

سلام دوستان..

من یه مدت تو خونه کامپیوتر ندارم..سعی میکنم هر دو سه روز یه بار بهتون سر بزنم..اما اگه به پستاتون نرسیدم همون روز برسم شرمنده! گفتم این جا بنویسم که در جریان باشین!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

به کجا چنین شتابان؟

سه شنبه 28 خرداد1387-14:21 -ساحره

 

 

*دلم نه ابر بهارون می خواد نه نم نم بارون و نه چیک چیک ناودون!! مدت هاست که همه شونو از یاد بردم! مدت هاست که دشت دلمو یه مه گرفته که غلظتشو تا حالا هیشکی ندیده! پشت این مه یه دختر وایساده با نگاه خشک خشک! نگاه دختر نه می باره نه حتی یه ذره نم داره. نگاه این دختر روی هر چی بیابونه رو کم کرده! بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق-بوق!!!! اشغال میزنه! خط این دنیا همیشه ی خدا بوق اشغال می زنه!! کی میدونه کی آزاد می شه؟! چرا هیشکی نمی فهمه یه نفر ساعت هاست پشت این خط مونده!؟............................................................................لعنتی!

**خوشبخت اونی که می دونه چرا این جاست و واسه چی نفس می کشه!

***این همه آدم که می دوئَن و می دوئَن، اصلاْ می دونن واسه چی میدوئَن؟!! یه لحظه وایمیستن از خودشون بپرسن: "به کجا چنین شتابان*؟!" ... هه! همه به دویدن عادت کردن! دویدن بی هدف!

زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....زندگی..مرگ.....! چه مسخره! که چی مثلاْ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر دوش به یه اندازه به نظرم مسخره میاد..وقتی ندونم چرا این جا هستم..ندونم واسه چی دارم می دوئَم! ولی نه! خدارو شکر مدتیه دارم می فهمم واسه چی باید بدوئَم...!

****دیروز یه چراغ جادو هدیه گرفتم..! از یکی از دوستام. بعد شب که شد مامانم خندید و گفت: "بیا دست بکش روش تا غوله بیاد بیرون..بعد آرزو کن..فقط ۳ تا هاااا !!" دست کشیدم روش..چشامو بستم..یه لبخند شل اومد رو لبم و آرزوهامو تو دلم گفتم..۱..واسه بابابزرگم..۲..واسه دوستم..سومی رو هرچی فکر کردم یادم نیومد! نخواستم واسه خودم آرزو کنم..مثل اولی و دومی..پس سومی رو نگه داشتم برا روز مبادا..شاید یه روز یه دلخسته تر از خودم به تورم خورد..مثل تو..اون وقت میفرستمش یه راست پیش غول چراغ..بعدم غول چراغ هی بگه: "آقا برو فردا بیا!!" تا حالیت بشه انتظار چه قدر سخته..هییییی...چرا انقدر مهمل می گم!!!!؟؟؟؟

*****یکی گفت: "از جوونیت لذت ببر..بهترین دوران زندگیته..هیچ وقت تکرار نمیشه!" ... یکی دیگه گفت: "کاش میشد برگردم به دوران کودکی و نوجوونی و جوونی!" ... نمیدونم چرا من از این آرزوها ندارم..اصلاْ دوست ندارم برگردم به عقب..که چی بشه!؟..تاهمین جاشم کلی حس خستگی دارم..دوباره برگردم عقب همینا رو تکرار کنم؟؟!!!..تا همین جاشم کلی راه اومدم..چرا انقدر خسته ام؟!..گاهی باورم نمیشه که تازه ۱۹ رو پر کردم و رفتم تو ۲۰..حس من خیلی بیشتر از اینو میگه..انگار هزارها و بلکه میلیون ها سال راه اومدم..درون من اینا رو میگه..درونم همیشه عادت داره حرفایی بزنه که زیاد مفهوم نیست..به سختی می فهمم و اون به خودش زحمت بیشتر توضیح دادن نمیده! درون من میگه یه پیر هست تو وجودم که یه عالمه راه اومده..یه عالمه تجربه..هزاربار از هزار دریچه دنیا رو دید زده و گاهی خندیده به حماقت این دنیا و گاهی گریه کرده به حماقت خودش!..ولی بیرونم میگه یه دختر ۱۹ ساله ست..کوچولو هم به نظر میرسه..البته ظاهرش ها! خودشو میگن بیشتر از سنش حالیشه..ولی کمتر کسی میفهمدش..

******زندگی و مرگ تا حالا قاطی زندگیت شدن؟ مثه وقتی که روز تولدت باشه و بابابزرگت در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ..

چندروز پیش..دستشو گرفتم تو دستم..حالش خوب نبود..چشاشو بسته بود..زیر لب گاهی ناله میکرد..آروم..تو دلم باهاش حرف زدم: "بابابزرگم..عزیزم..چشاتو ببند..آروم بخواب..من پیشتم.." بعد رومو کردم سمت خدا: "..بریز..هرچی درده بریز تو جونم..ولی دردشو آروم کن.." بابابزرگ خوابش برد..یه چیزی توی سینه م تیر کشید..این درد عشق بود آیا؟..خدای من...................................................!

*******رو کیک شمع نذاشتم..خودم از همه بی حوصله تر بودم..به اصرار بقیه کیکو بریدم..تو دلم گفتم: "هر چی صلاحه..!" بغض کردم و بریدمش..مامان اینا دست زدن برام..هیچی رو نمی شنیدم..!

 

پ.ن۱. پریروز سالگرد روزی بود که نمیدونم واسه چندمین بار از پیش خدا اومدم رو زمین..تا بجنگم..با چی شو نمی دونم..فکر کنم با خودم..

پ.ن۲. اولش برام سخت بود..یعنی ممکن بود یادت بره روز تولدمو؟ تو که انقدر ادعا داشتی هیچیو یادت نمیره..اون همه ادعا..! اما بعدش آروم شدم..دیگه برام مهم نیست..۴ سال برات دل سوزوندم! اما حالا دارم باور میکنم "خلایق هر چه لایق"!

پ.ن۳. نمیخواستم واسه روز تولدم این جا پست بذارم..ولی دیدم تا ازش ننویسم، نمیتونم راجع به چیزای دیگه بنویسم..واقعیت اینه که امسال روز تولدم همه چی با سال های پیش فرق داشت..از شرایط بیرونی گرفته تا درون خودم! امسال فقط حس خستگی داشتم..به این فکر میکردم که توی این روز، واسه چندمین بار اومدم رو زمین؟!

 پ.ن۴. خدارو شکر..از تولد پارسالم تا امسال تجربه های خوب کم نداشتم..چند نفر تو زندگیم وارد شدن که سال های قبلش نبودن..چند نفر که خیلی تاثیر عمیق روم داشتن..مخصوصاْ بهار..خدا رو شکر میکنم که به زندگیم وارد شدن..

پ.ن۵. ریحوووووووووووونی با کامنتاش غافلگیرم کرد..تو پست قبلی هست..اگه خواستین میتونین بخونین! اجازه میدم! (:

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

راه پله . . .

چهارشنبه 22 خرداد1387-21:57 -ساحره

 

 

بیا فرض کنیم زندگی مثل یه راه پله ی طولانی و دراز می مونه!! فکرشو بکن! یه راه پله ی دراز و پیچ در پیچ..که گاهی طوری پیچ میخوره که نمیدونی اون سر پیچ چه خبره و کجا قراره این پله ها به انتها برسن! آره خب! پله ی زیاد نفس آدمو بند میاره. زانوهاتم درد میگیره! ولی هر چی بری بالاتر..بیشتر اوج میگیری...یه پاگرد...دو پاگرد...یه طبقه...دو طبقه! مسلماْ طبقه ی اول با طبقه ی سوم فرق میکنه! طبقه ی سوم هم با طبقه ی دهم فرق می کنه!!! یکی رو میشناسم که خونه ش طبقه ی نهمه و خیلی وقتا آسانسور خونه ش خرابه! فکرشو بکن! ولی میگه اون موقع ها که آسانسور خرابه و مجبوره با کیسه های خرید نه طبقه رو بالا بره (!) با هر طبقه به این فکر میکنه که الان چندمتر دیگه از سطح زمین رفته بالا! میگه این طوری خستگی رو کمتر حس میکنم! یادم میره که زانوهام زُق زُق میکنن و نفسم به زور بالا میاد! دیشب به این فکر میکردم که زندگی هم مثل یه راه پله ی طولانیه! گاهی آدم نفسش بند میاد. زانوهاش درد میگیره. ولی باید به این فکر کرد که با هر طبقه داریم از زمین بیشتر بلند میشیم. مشکلات زندگی همون پله هان!!!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

النا . . .

سه شنبه 21 خرداد1387-0:26 -ساحره

 

 النا

بعضی از دوستان می دانند که تنها دخترخاله ی من، «النا» ست. اول مرداد سه ساله می شود.النا سرو زبان دار و شیرین است و مثل اغلب بچه ها روح عمیقی دارد. بسیار حساس و دوست داشتنی است. بدترین فحشی که به ذهنش می رسد در لحظه های عصبانیت تقدیم آدم کند «دختر بد» (!) است!!

اما چیزی که مرا وادار به نوشتن این پست کرد، ماجرای جالبی بود که دیروز رخ داد! البته از مادرم شنیدم و نقل میکنم..دیروز مادرم و خاله ام و برادرم و النا هنگام عصر به پارک نزدیک خانه ی خاله ام می روند و یکی دو ساعتی را به صحبت می گذرانند. مادرم باید یک سری وسایل برای خاله ام میبرد و تصمیم میگیرند به جای نشستن در خانه، در هوای آزاد بنشینند به صحبت. اما ماجرا از این جا شروع می شود که النا هم در اطراف مادر و خاله به بازی مشغول بوده. در همین حین پسربچه ی کوچکی که حدوداْ ۷-۶ ساله به نظر می آمده هم در پارک مشغول دوچرخه سوای بوده و حین دور زدن در پارک و بازی با دوچرخه اش، چندباری از کنار النا رد می شود. در یکی از همین عبورهای هرزگاهی رو میکند سمت النا و میگوید: "چه طوری خوشگل؟" .. یا: "سلام خوشگله!" .. که ناگهان چشمتان روز بد نبیند! النا عصبانی می شود و به پسربچه میگوید: "اِ !!! بی تربیت!!! نگو خوشگل!!! بی ادب!!! خوشگل خودتی!!! برو بی ادب!!!!" ...... !!! بعد هم هم خاله و مادر من هم خانواده ی آن پسربچه ریسه می روند از خنده و...!!!

 

 

 النا

 

پ.ن. برایم جالب است..دختربچه ای که هنوز سه ساله نشده هم میداند که نباید یک پسربچه (!) به او بگوید: خوشگل!!!!!!!!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

دوست نداري . . .

یکشنبه 19 خرداد1387-18:9 -ساحره

 

 

نمي دانم اين روزها چه طور بايد توانست از ته دل خنديد. روزهايي كه آن قدر سرگرداني كه نمي داني واژه هايي مثل «زندگي» ، «مرگ» ، «شادي» ، «غم» ، «اشك» ، «لبخند» ... و هزار واژه ي ديگر از اول در زندگي تو به يك معنا بوده اند آيا (؟) و حال در لحظه هاي تو چه مي كنند!؟ تو با آنها چه مي كني!؟ وقتي زندگي و مرگ و اشك و لبخند همه به يك اندازه در زندگي ات حضور پيدا كردند، آن وقت چه مي كني!؟ روزهايت با صداي بي صداي سكوت پر مي شود..لحظه هايت را رهسپار نيستي مي كني..الكي خوش مي شوي و مي خندي..با دوستانت مي خندي..كه مبادا به هم بريزند..مبادا تلخي لحظه هاي تو گريبان لحظه هاي آنها را بگيرد!! و هزار مبادا ي ديگر كه در ذهن تو مي چرخد و دهن كجي مي كند و فكرت را بيشتر به آشوب مي كشد. نه. تو دوست نداري. دوست نداري اين همه لحظه هاي سياه را..كه لابه لاي سفيدي هاي روزمره ات ماسيده! دوست نداري اين همه آشفتگي برُ خورده در هر كلام و كارت را. دوست نداري ناراحتي دوستانت را. دوست نداري...

 

پ.ن. اين روزا اولين بار در زندگي ام است كه اين چنين شديد (!) در فلسفه ي "زندگي" و "مرگ" حيرانم!!!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

بهترین خلق . . .

شنبه 18 خرداد1387-1:7 -ساحره

 

 

وحی آمد به موسی..که بنی اسرائیل را بگوی که بهترین کس اختیار کند. صد کس اختیار کردند. وحی آمد که از این صد کس، بهترین اختیار کند؛ ده كس اختيار كردند. وحي آمد كه از اين ده، سه اختيار كنيد. سه كس اختيار كردند.وحي آمد كه از اين سه كس، بهترين اختيار كنيد. يكي اختيار كردند. وحي آمد كه اين يگانه را بگوييد تا بدترين بني اسرائيل را بياورد. او چهار روز مهلت خواست و گرد عالم مي گشت كه كسي طلب كند. روز چهارم به كويي فرو مي شد. مردي را ديد كه به فساد و ناشايستگي معروف بود و انواع فسق و فجور درو موجود؛ چنان كه انگشت نماي گشته بود. خواست كه او را ببرد. انديشه اي به دلش درآمد كه به ظاهر نبايد حكم كرد؛ روا بود كه او را قدري و پايگاهي بود، به قول مردمان خطي به وي فرو نتوان كشيد و به اين كه مرا خلق اختيار كردند كه بهترين خلقي، غرّه نتوان گشت. چون هر چه كنم به گمان خواهد بود اين گمان در حق خويش برم، بهتر. دستار در گردن خويش انداخت و به نزد موسي آمد و گفت: "هرچند نگاه كردم، هيچ كس را بدتر از خود نديدم." وحي آمد به موسي كه آن مرد بهترين ايشان است نه به آن كه طاعت او بيش است بلكه به آن كه خويشتن را بدترين دانست.

«از کتاب اسرارالتّوحيد في مقامات الشّيخ ابي سعيد»

 

پ.ن. اين داستان بدجور تكونم داد..

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

بهش مي گم كاريش نباشه . . . !

جمعه 17 خرداد1387-2:53 -ساحره

 

 

اگه يه روزي نوم تـــــــو..

تو گوش من صدا كنـــــــــه..

دوباره باز غمت بيـــــاد..

كه منو مبتلا كنــــه..

بهش مي گم كاريش نباشــــه..

بذاره دردت آشنا شــــه..

بره..توي تموم جونـــم..

كه باز برات آواز بخونــــــم..

..كه باز برات..آواز بخونـــــــــم..

 

پ.ن. مال فرامرز اصلانيه..همون آهنگي كه با لحن كذايي و قشنگ و محزونش گيتار ميزد و ميخوند..همون آهنگي كه منو ۶ سال پيش وادار كرد سعي كنم گيتار زدن ياد بگيرم..فقط واسه اينكه خودم بزنم و بخونمش..اين آهنگو فقط بايد زد و خوند...! هرچند..اون زمان نه تو رو مي شناختم..نه ياد گرفتم گيتار زدنو..و نه حتی هرگز تو خلوت زمزمه ش كردم..!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

تولد دایی مه !!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه 15 خرداد1387-19:12 -ساحره

 

 

راستش الان با خوندن وبلاگ ناصر به این فکر افتادم که منم باید حتماْ امروز یه چیزی بنویسم..برای دوست عزیزی که امروز، روز اونه! پس اول از همه از ناصر عزیز ممنونم..

باید بگم که منم هرگز فکر نمیکردم روزی این قدر به وبلاگ نویسی وابسته بشم..خب البته من سالهای قبل تر هم وبلاگ مینوشتم..ولی توی وبلاگهای گروهی عضو بودم و اکثرا با بچه های دوچرخه مینوشتم..دوران خوبی بود..ولی باید اقرار کنم که تمام اون یکی دو سال که تو وبلاگهای گروهی مینوشتم، به اندازه این ۹-۸ ماهی که وبلاگ شخصی راه انداختم به من چیز یاد نداد و بهم آرامش و شادی هدیه نکرد..

شاید یکی از مهمترین نقش های وبلاگم این بود که به منی که همیشه عطش نوشتن داشتم و دارم این امکان رو داد تا توی یه فضای خیلی خوب قرار بگیرم و بنویسم..و از اون مهمتر نکته ی دومه..دوستانی رو از طریق همین وبلاگ نویسی پیدا کردم که به قول ناصر خیلی هاشون از دوستانی که توی فضای غیر مجازی داشتم برام مهم تر و عزیزتر و تاثیرگذارتر تو زندگیم شدن..خب تو دنیای واقعی هم از اون جایی که آدمی برونگرا و اجتماعی ای هستم دوستان زیادی دارم..ولی {بازم باید برای بار هزارم بگم به قول ناصر  (: } تو این دنیای مجازی انگار یه جورایی آدما بیشتر به هم نزدیک میشن..و برای منم همین طور شد..آشنایی با دوستای خوب وبلاگی که بعضی هاشون تبدیل شدن به بهترین دوستانم تو زندگی (!) بهترین اتفاقی بود که توی یه سال گذشته میتونست در زندگی من رخ بده..

بیشتر از این پرحرفی نمیکنم..باید بگم که امروز روز تولد یکی از بهترین دوستان وبلاگیه..راستش نمیتونم بگم دقیقاْ دوست..دایی نوید برای من یه مشاور، یه دایی، یه راهنما و خلاصه یه شخصیت منحصر به فرد تو زندگی بودن..

یه دایی که اون سر دنیا ست و با این حال از دایی های حقیقی من بیشتر از من باخبره و میدونه خصوصیاتم تا حدودی چی هست و چه طور علایق و عقایدی دارم..! میدونم عجیبه براتون..ولی واقعیت داره..

اینکه فردی باشه که تا به حال یه بار هم ندیدیش و با این حال اون قدر حس میکنی بهت نزدیکه و حرف تو رو میفهمه..اینو چندبار تجربه کردم..برای دایی نوید بهترین ها رو آرزو میکنم..و دوست دارم تو این روز بهش بگم که ما بچه های وبلاگی از پشت همین پنجره ی شیشه ای مونیتور چه قدر دوسش داریم و چه قدر حضورش تو زندگی تک تک ما موثر بوده..تولدتون مبارک دایی جون!!!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

سفر . . .

سه شنبه 14 خرداد1387-20:52 -ساحره

 

 

چه قدر دلم مي خواست برم يه سفر...يه سفر كه تنهاي تنها برم و هيچ كس ازم باخبر نباشه و هيچ كس نتونه پيدام كنه...سفري كه نه مقصدش معلوم باشه نه زمان برگشتش...آخ!...چه قدر دوردست و دست نيافتني مياد...چه قدر همچين سفري مي تونست حالمو جا بياره...

 

          قاصدك!

          اين كولي خانه به دوش..

          كوچه گردي هاي خود را "زندگي" ناميد و رفت..

          تا بار دگر از سر كوي دگر گذر كند...!  

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام فوايد اين جادوها متعلق به ساحره می باشد.